حكيم ابوالقاسم فردوسى
190
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نبايد ترا جست با او نبرد * برآرد به آوردگاه از تو گرد همى پيل تن را نخواهى شكست * همانا كه آسان نيايد بدست [ تاختن سهراب بر سپاه كاوس ] چو بشنيد اين گفتهاى درشت * نهان كرد ازو روى و بنمود پشت ز بالا زدش تند يك پشت دست * بيفگند و آمد بجاى نشست بپوشيد خفتان و بر سر نهاد * يكى خود چينى بكردار باد ز تندى به جوش آمدش خون برگ * نشست از بر بارهء تيزتگ خروشيد و بگرفت نيزه بدست * به آوردگه رفت چون پيل مست كس از نامداران ايران سپاه * نيارست كردن به دو در نگاه ز پاى و ركيب و ز دست و عنان * ز بازوى و ز آب داده سنان ازان پس دليران شدند انجمن * بگفتند كاينت گو پيل تن نشايد نگه كردن اسان بدوى * كه يا رد شدن پيش او جنگجوى ازان پس خروشيد سهراب گرد * همى شاه كاوس را بر شمرد چنين گفت با شاه آزاد مرد * كه چون است كارت بدشت نبرد چرا كردهء نام كاوس كى * كه در جنگ نه تاو دارى نه پى تنت را برين نيزه بريان كنم * ستاره بدين كار گريان كنم يكى سخت سوگند خوردم ببزم * بدان شب كجا كشته شد ژندرزم كز ايران نمانم يكى نيزه دار * كنم زنده كاؤس كى را بدار كه دارى از ايرانيان تيز چنگ * كه پيش من آيد بهنگام جنگ همى گفت و مى بود جوشان بسى * از ايران ندادند پاسخ كسى خروشان بيامد بپرده سراى * بنيزه در آورد بالا ز جاى خم آورد زان پس سنان كرد سيخ * بزد نيزه بر كند هفتاد ميخ سرا پرده يك بهره آمد ز پاى * زهر سو بر آمد دم كرّ ناى رميد آن دلاور سپاه دلير * بكردار گوران ز چنگال شير غمى گشت كاؤس و آواز داد * كزين نامداران فرّخ نژاد يكى نزد رستم بريد آگهى * كزين ترك شد مغز گردان تهى ندارم سوارى و را هم نبرد * از ايران نيارد كس اين كار كرد بشد طوس و پيغام كاوس برد * شنيده سخن پيش او بر شمرد به دو گفت رستم كه هر شهريار * كه كردى مرا ناگهان خواستار گهى گنج بودى گهى ساز بزم * نديدم ز كاؤس جز رنج رزم بفرمود تا رخش را زين كنند * سواران بروها پر از چين كنند ز خيمه نگه كرد رستم بدشت * ز ره گيو را ديد كاندر گذشت نهاد از بر رخش رخشنده زين * همى گفت گرگين كه بشتاب هين همى بست بر باره رهّام تنگ * ببر گستوان بر زده طوس چنگ همى اين بدان آن بدين گفت زود * تهمتن چو از خيمه آوا شنود بدل گفت كين كار آهرمنست * نه اين رستخيز از پى يك تنست بزد دست و پوشيد ببر بيان * ببست آن كيانى كمر بر ميان